تبليغاتX
•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*مسافر غریب(گرگان)•*´¨`*
روی هرسینه سری می گریدوقت وداع ×××× سرمن وقت وداع گوشه دیوارگریست

ولادت حضرت علی(ع) وروزپدر مبارک باد

 

چقدردیرتوراشناختم

4 ساله بودم:اوبزرگترین وقویترین مردجهان بود.

5 ساله بودم:پدرهمه چیز رامی دانست.

6 ساله بود:پدرمن ازهمه پدرها شیک پوش تر بود.

8 ساله بودم:پدرم واقعاهمه چیزرانمی دانست.

10 ساله بودم:ایده های پدربامن فرق داشت.

12 ساله بودم:پدرخیلی پیرتر ازآن است که احساسات کودکانه مرادرک کند.

14 ساله بودم:به افکارپدراهمیت نمی دادم،اوکهنه وقدیمی فکرمی کند.

21 ساله بودم:پدر؟اونه.اوکاملا ازنسل من بدوراست ومرا به هیچ وجه درک نمی کند.

25 ساله بودم:بایدافکارش راتحمل می کردم.پدرم بودوبه هرحال حضورداشت.

30 ساله بودم:شایدبدنیست ازتجاربش استفاده کنم.

35 ساله بودم:بدون مشورت پدرفهیم ومجربم نباید کاری بکنم.

40 ساله بودم:به آرامش اوهنگام تصمیم گیری های مهم غبطه می خورم.

50 ساله بودم:حاضرم همه چیز رابدهم امااوحتی یک روز بیشتربامن می ماند.

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 مرداد1386ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 

***    ***    ***    ***    ***

زندگی

سالهاقبل استادی درهند درمقابل جمعیتی  مشغول سخنرانی بود.

استادبه هنگام سخن گفتن گیراسخن می گفت ومردم محو او شده بودند.

وقتی سخنرانی اش به پایان رسید ارحضارپرسید:آیاکسی پرسشی دارد!؟

سکوت برآنهاحاکم بود,چراکه همه آنهاآنچه راشنیده بودند درک کرده بودند.

تااینکه مردی ازمیان جمعیت برخاست ودرحالیکه لبخندی برلبانش بودسوال کرد:

خوب استادحال که شماهمه چیز رامیدانید ؛معنی زندگی چیست؟؟

 

***    ***    ***    ***    ***

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط مسافر  |