شنيدم با خدايت عهد بستي
همان جايي كه بر خاكم نشستي
وگفتي چله مي گيرم برايت
ولي پيمان خود را هم شكستي
شكايت هم ندارم در كنارم
کماکان ماه شب هايم تو هستي
اميدي بر دعايت هم ندارم
در اين هنگامه ي كوتاه دستي
گرفته قلب خورشيد از دعايم
و مي گويد كه خيلي خود پرستي
عجيب است آسمان هم گريه سر داد
ببين بغض خدا را هم شكستي
