تبليغاتX
•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*مسافر غریب(گرگان)•*´¨`*
روی هرسینه سری می گریدوقت وداع ×××× سرمن وقت وداع گوشه دیوارگریست
l love youi love youi love you

عزیز دلم بدون یه قلبی یه جایی به خاطر تو میتپه و همه امیدش تویی...

               

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 11:35 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 

زیر باران باید رفت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عشق خیس شدن دو یار در زیر باران نیست!!! عشق آن است که

عاشق چترش را بر سر معشوق بگیرد بی آنکه او بداند چرا در زیر باران

خیس نمیشود...

                   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 10:37 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 

کاش مي شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهيم کرد

کاش مي شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد

 کاش مي شد با پري از برگ ياس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد

 کاش مي شد با نسيم شامگاه برگ زرد ياس ها را رنگ کرد

کاش مي شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد

 کاش مي شد در سکوت دشت سبز ناله ي غمگين باران را شنيد

بعد دست قطره هايش را گرفت تا بهار آرزوها پر کشيد

 کاش مي شد مثل يک حس لطيف لا به لاي آسمان پر نور شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 9:48 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 

**تركه ساعت سه نصفِ شب زنگ ميزنه صدا و سيما، ميگه: ببخشيد آقا به نظرِ شما الان آقاي خامنه‌اي خوابه؟ يارو ميگه: ....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 9:43 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

 

هرکس نغمه خود خواند واز صحنه رود

 

صحنه پیوسته بجاست

 

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

 

**********     **********

 

هیچ کس نمی تونه به دلش یادبده که نشکنه

 

                                         ولی من به دلم یاددادم که اگه شکست

 

                         لبه تیزش دست اونیو که شکست نبره

 

**********     **********

 

آنقدر اززندگی دلتنگم ودلگیرم

 

که روزمرگ خودراعاشقانه جشن می گیرم

 

**********     **********

 

درغریبی ناله ها کردم کسی یادم نکرد

 

آرزوی مرگ کردم،مرگ شادم نکرد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 تیر1385ساعت 8:50 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 

 و آغوشت جايی برای زيستن

                                 و جايی برای مرگ من  !

 

                    ....  من از اولين نگاه تو آغاز شدم ....

              

             

 

نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 تیر1385ساعت 6:1 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 

پرسیدم: منو بیشتر دوست داری یا زندگی رو؟

گفت: تو رو

پرسید: تو چی ؟ منو بیشتر دوست داری یا زندگی رو؟

گفتم: زندگی رو

قهر کرد و رفت برای همیشه ... دیگه بر نگشت ...

آخه نمی دونست اون همه ی زندگیم بود.

+ نوشته شده در  شنبه 24 تیر1385ساعت 6:32 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 

همواره احساس را در باغ زندگی رها کرده ام تا آنچه را که میخواهد بچیند ...

و عجب که همواره دست بر روی میوه های ممنوعه گذاشته است ...

زیبا ، عجیب و حیرت آور است دوست داشتن کسی که نباید دوست بداری ! ! !

و یک علامت ممنوع و مضحک ...

اما هرگز از چیدن میوه ی ممنوعه نترسیده ام ... ، از شکست نترسیده ام ،

از صدای تمسخر آدمکها نهراسیده ام و از شکستن قوانین پوچ زیستن.

من از ریاضیات تنها همین را میدانم ... !

( من منهای تو مساوی صفر )

من - تو = 0

+ نوشته شده در  شنبه 24 تیر1385ساعت 6:29 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 

اگه یه روز دیدی که وقتی داری رد می شی بر می گرده و نگات می کنه

بدون براش مهمی

اگه یه روز دیدی که وقتی داری میوفتی بر می گرده و با عجله می یاد سمتت

بدون براش عزیزی

اگه یه روز دیدی وقتی داری می خندی بر می گرده و نگات می کنه

بدون واسش قشنگی

اگه یه روز دیدی وقتی داری گریه می کنی بر می گرده و میاد باهات اشک می ریزه

بدون دوست داره

اگه یه روز دیدی وقتی داری با یکی دیگه حرف می زنی ترکت می کنه

بدون عاشقته

اگه یه روز دیدی وقتی داری ترکش می کنی برات فقط سکوت می کنه

بدون دیوونت

اگه یه روز دیدی که ازنبودنت داغون شده

بدون براش همه چی بودی

اگه یه روز دیدی که یه روز از بی تو بودن می ناله

بدون بدونه تو می میره

اگه یه روز دیدیش که یه گوشه افتاده و یه پارچه سفید روش کشیدن

بدون واسه خاطر تو

                                                       مرده...

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 تیر1385ساعت 6:28 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 

+ نوشته شده در  شنبه 24 تیر1385ساعت 5:50 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 

..........بــاران

باران شروع شده و من پشت پنجره

افسانه شکفتن يک دشت خاطره

بارش هنوز تمام نشده من عاشق شدم

هفت شقايق و هفت پرنده يک خاطره شدم
 
باران هنوز بارش يک ترانه است

چشم هاي خيس شاپرک خسته است

نم نم لطافت و پاکي يک لحظه يک نگاه

برق شکفتن يک دشت شقايق است

باران شکوه پر کشيدن و رفتن است

در اوج آسمان بي ستاره آتش گرفتن است

نم نم شروع دست نوشته هاي من

روياي عاشقانه لحظه هاي خيس من

هر چه مينويسم انگار خسته است

حرفهايم گذشته از شعر ...قصه است

باران هنوز تمام نشده من شکفته ام

بر روي قطره هاي محبت نشسته ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 6:37 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 

عشق يعني لايق جانان شدن ...

عشق يعني با خدا هم دم شدن ...

عشق يعني جام لبريز از شراب ...

عشق يعني تشنگي يعني سراب ...

عشق يعني خواستن و له له زدن ...

عشق يعني سوختن و پر پر زدن ...

عشق يعني سال هاي عمر سخت ...

عشق يعني زهر شيرين ، بخت تلخ ...   

عشق يعني با " خدا يا " ساختن ...

عشق يعني چون هميشه باختن ....  

عشق يعني حسرت شب هاي گرم ...

عشق يعني ياد يک روياي نرم ....

عشق يعني يک بيابان خاطره ...

عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره ...   

عشق يعني گفتني با گوش کر...

Mosafer348.blogfa

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 6:35 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 

گفتم تو بمان همدل و غمخوار نماندی

گفتم تو بمان بهر دل زار نماندی

گفتم تو بمان تا که بتابد به دل کور

نور سحری تازه دگر بار نماندی

گفتم تو بمان تا که به فرجام رسانی

حال دل شوریده تبدار نماندی

گفتم تو بمان گر چه نمانده ست به دیده

جز خون دل و حسرت دیدار نماندی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 6:26 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 

بی تو ماندن در سراب عشق یعنی مرگ

بی تو خواندن در سکوت ساز یعنی مرگ

 

بی تو پرواز،بی تو آواز،بی تو گفتن از همه راز

از زمین،تا افق تا کهکشان،تا آسمان یعنی مرگ

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 6:24 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 

تماشايی ترين تصوير دنيا می شوی گاهی

دلم می پاشد از هم بس که زيبا می شوی گاهی

حضور گاهگاهت بازی خورشيد با ابر است

که پنهان می شوی گاهی و پيدا می شوی گاهی

به ما تا می رسی کج می کنی يکباره راهت را

ز ناچاريست گر هم صحبت ما می شوی گاهی

دلت پاک است اما با تمام سادگيهايت

به قصد عاشق آزاری معما می شوی گاهی

تو را از سرخی سيب غزلهايم گريزی نيست

تو هم مانند حوا زود اغوا می شوی گاهی

+ نوشته شده در  شنبه 17 تیر1385ساعت 11:25 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 

      

برماسه هانوشتم:


دریای هستی من ازعشق توست سرشار


این رابه یادبسپار!


برماسه هانوشتی:


ای هم زبان دیرین،این آرزوی پاکی است،


امابه بادبسپار

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 تیر1385ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 

 

______LOVE*LOVE________LOVE***LOVE _____

_____LOVE****LOVE_____LOVE*****LOVE ____

_____LOVE******LOVE___LOVE*****LOVE ____

_____LOVE*******LOVE_LOVE******LOVE ____

______LOVE*********LOVE*******LOVE _____

_______LOVE******************LOVE ______

_________LOVE**(I-LOVE-YOU)*LOVE _______

____________LOVE***********LOVE ________

_______________LOVE******LOVE __________

_________________LOVE**LOVE ____________

__________________LOVELOVE _____________

___________________**U** _______________

___________________**** ________________

 

از غم عشق چه می باید کرد

می توان گریه جان سوزی کرد

می توان قصه نوشت شعر سرود

می توان از غم عشق لب پر تبسم داشت

به دمی به دیداری می توان راضی شد

به تمنای نگاهی می توان تشنه جانبازی شد

 از غم عشق چه می باید کرد

در پیچ و خم گیسوی یار

می توان راه گشود دورا دور

می توان مست شد از عطر و غرور

می توان دل خوش کرد به کلامی که شنید

از دو خط نامه سرد می توان داغ شد و شعله کشید

از جهنم گذری کرد و گذشت به گذر گاه رسید

به گذر گاه تباهی به جنون

وز عطش فریاد زد

می توان نیست شد و هیچ ندید

لحظه غربت خود را حس کرد

و در آن مرز غریبانه چه شیرین جان داد

از غم عشق چه می باید کرد

من نمی دانم هیچ تو بگو

تشنه ام تشنه ترین تشنه ها

از غمی می سوزم

تو بگو

از غم عشق چه می باید کردن؟

خوشحال می شم شما بهم بگین از غم عشق چه می  باید کردن؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 تیر1385ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 

 واي ، باران
باران ؛
شيشه ي پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه
كسي نقش تو را خواهد شست ؟
----------------------------------------------------
در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مي انديشم
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
------------------------------------------
و تو چون مصرع شعري زيبا
سطر برجسته اي از زندگي من هستي
-----------------------------------------------------
مي تواني تو به من
زندگاني بخشي
يا بگيري از من
آنچه را مي بخشي
----------------------------------------------
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 تیر1385ساعت 11:21 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 

 

پس تو کجاي اين روز و شبي ؟

 شهر تو کجاي اين زمين بود

 اين همه دور ؟

 تمام مردم ايستگاه مي شناسندم

 بس که من هر روز شاخه گلي به دست

 به دنبال مهرباني تو

 هي طول قطار را رفتم و آمدم

 بس که من هي نام تو به لب،

 گوشه و کنار

 سراغ نشاني کوچکي از تو بودم

 پس تو کي از اين سفر مي آيي؟

كوچ پرستو

+ نوشته شده در  شنبه 17 تیر1385ساعت 11:20 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 

در دل شب دعاي من ،گريه بي صداي من

 

بانگ خدا خداي من به خاطر تو بود و بس

 

پاكي لحظه هاي من ،ناله وگريه هاي من

 

گوهر اشكاي من به خاطر تو بود بس

 

اين همه بي پناهيم اين همه سر به راهيم

 

اين همه بي گنهيم به خاطر تو بود بس

 

اين همه دل بريدنم  زخم زبان شنيدنم

 

غصه به جان خريدنم به خاطر تو بود بس

 

رب خدا نشستنم فقط به تو دلبستنم

 

سوز من و گداز من اشك من و نياز من

  

به خاطر تو بود و بس

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 تیر1385ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 

+ نوشته شده در  شنبه 17 تیر1385ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 

دمی می آید و بازدمی میرود.

اما زندگی غیر از این است

 و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد

 که نفس آدمی را می برد

+ نوشته شده در  شنبه 17 تیر1385ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 

گفتم تو را نبخشم ‘گفتي كه بي گناهم  


 اما چرا برايت بيگانه شد نگاهم


در روزهاي شيرين همواره با تو بودم 


    با من چرا نماندي در اين شب سياهم؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 17 تیر1385ساعت 11:6 قبل از ظهر  توسط مسافر  | 

چه بی تابم

چه غمگینم چه تنهایم

تو را هر شب صدا کردم

نمی بینی نمی خوابم

بیا تا باورت گردد

که بی تو کمتر از خاکم

ولی با تو به افلاکم

بیا با آرزوهایم

بسازم خانه ای در دل

سراغم را نمی گیری

مگر بیگانه ای با دل؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 تیر1385ساعت 11:3 قبل از ظهر  توسط مسافر  |